و من تمام شدم !
گفته بودم روزی برایت تمام خواهم شد !
و تمام شدم ...

مطمئن باش برو !
ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
و چه راحت به من و سادگی ام خندیدی !
تو برو
برو تا راحت تر
تکه های دل خود را سر هم بند زنم !
نگارنده : ghazal در تاريخ : دوشنبه چهاردهم خرداد 1386
18:37 - |
|
عشق دروغی بیش نیست....
می گفت عاشقم، دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم... او رفت و تنها ماند .... زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد... از او پرسیدم از عشق چه می دانی؟ برایم از عشق بگو.... گفت: عشق اتفاق است بايد بشينی تا بیفتد!!! گفت: عشق آسودگيست، خيال است... خيالی خوش... گفت: ماندن است ....فرو رفتن در خود است.... گفت: خواستن و گرفتن و برای خود کردن است.... گفت: عشق ساده ست، همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهای زود.... گفت: عشق دروغی بیش نیست....
نگارنده : ghazal در تاريخ : دوشنبه چهاردهم خرداد 1386
18:21 - |
|
كاش ...
کاش می شد لحظه ها را رام کرد عشق را با لحظه ها همگام کرد
کاش می شد با چکاوکها پرید طرح شا دی بر رخ فردا کشید
کاش می شد با ستاره یار بود هر کویر خشک را گلزار بود
کاش می شد عشق را تفسیر کرد لحظه های گریه را تهدید کرد
کاش می شد در نگاه دوستی لحظه ی دیدار را تجدید کرد
کاش می شد کاشها ممکن شود یا عبور درد ها ساکن شود

نگارنده : ghazal در تاريخ : دوشنبه چهاردهم خرداد 1386
18:5 - |
|
تقديم به كساني كه قلب كوچكشان هميشه درياي ست
باز شدن گلبرگ دیگری از دفتر زندگی ات را با هزاران کبوتر عاشق سپید همراه با هزاران شاخه گل سرخ آزاد می کنم تا تو را در روز تولدت گلباران کنند
هدیه تولدت یه گل میدم نه، خودت گلی بگوپس چی بدم؟ آخه هرچی که بدم بی دَوومه دو سه روز بیشتربرات نمیمونه
قلبموبدم که هر روزمیتپه؟! واسه دیدنت توی تاب وتبه ! قلب من گرچه توسینۀ منه ولی دائم واسۀ تومیزنه
کاش میشد وقتی بدنیااومدی وقتی که بی نشونو نام اومدی کاشکی وقتی اومدی پیشت بودم اوّلین نفر تودیده هات بودم
××××××××××××× آرزويم اين است نرود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد......نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز........و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي........عاشق آنكه تو را مي خواهد.......و به لبخند تو از خويش رها مي گردد......... و ترا دوست بدارد به همان اندازه، كه دلت مي خواهد
×××××××××××× چقدر وحشتناكه كه هيچكس دلش براي من تنگ نشد هيچكس نپرسيد كجايي؟حتي اونايي كه خيلي دم از معرفت مي زدند!!!! ياد حرف همسايه افتادم كه يک بار بهم گفته بود ... به سايه ها دل نبند!...... راست
گفت .
نگارنده : ghazal در تاريخ : دوشنبه چهاردهم خرداد 1386
17:42 - |
|
یه روز وقتی به گل نیلوفر نگاه می کردم ترس تمام وجودمو برداشت که
شاید منم یه روز مثل گل نیلوفر تنها بشم.
سریع از کنار مرداب دور شدم.حالا وقتی که می بینم خودم مرداب شدم
دنبال یه گل نیلوفر می گردم که از تنهائی نمیرم.
وحالا می فهمم گل نیلوفر مغرور نیست اون خودشو وقف مرداب کرده...!
راستی من مردابم وتو زندگیت را وقف من کردی؟نکند این حقیقت داشته باشد!
میون خواب و بیداری،تو این دنیای تکراری
بدون تو نمیمونم
نگارنده : ghazal در تاريخ : شنبه پنجم خرداد 1386
18:39 - |
|
تنها
بازم تنها
بازم خسته ودل شکسته
بازم همون قصه ی قدیمی خنجر دوست
بازم همون شعر قدیمی:
هرکس به طریقی دل ما میشکند
بیگانه جدا دوست جدا میشکند
بیگانه اگر میشکند حرفی نیست
از دوست بپرسید چرا میشکند
حالا دیگه دل ماشده شبیه یه چینی شکسته که میخوان بندش بزنن اما .....
بابا یکی پیدا نمی شه به این بی انصافا بگه دل شکسته دیگه بند نمی خوره
اگرم بخوره دیگه این دل که اون دل قدیمی نمی شه

کوچيک تر که بودم فکر مي کردم بارون اشک خداست
ولي مگه خدا هم گريه مي کنه چرا بايد دل خدا بگيره!!!!
دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوي خدا رو حس کنم
اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت
کمي بنوشم تا پاک و آسماني شوم!
آسمان که خاکستري مي شد دل منم ابري مي شد
حس ميکرم که آدما دل خدا رو شکستند و يا از ياد خدا غافل شدند
همه مي گفتند باران رحمت خداست ولي حس کودکانه من مي گفت
خدا دلش گرفته و از دست آدم بدا داره گريه ميکنه......
کاشکي که بارون بزنه
به سقف و ايوون بزنه
کاشکي دلم پر بگيره
شادي رو از سر بگيره
کاش دوباره بارون بياد
رو تن ياس و نسترن
کاشکي بوي خدا بياد
تو کوچه و تو باغ من
.........................
کاش دوباره بارون بياد
اشک خدا رو ببوسم!
تا که دلم جون بگير
از غم دنيا.... نپوسم

نگارنده : ghazal در تاريخ : شنبه پنجم خرداد 1386
18:36 - |
|
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟

دنيا اين جوريه ديگه: اگه گريه كني ميگن كم آوردي ، اگه بخندي ميگن ديوونست ، اگه دل ببندي
تنهات ميزارن ، اگه عاشق بشي دلتو ميشكنن ، با اين حال بايد لحظه اي را گريست ، دمي را
خنديد ، ساعتي را دل بست و عمري عاشقانه زيست

به که دل باید بست؟!
به چه دلخوش باید بود؟!
وقتی از باغچه ها بوی خزان می آید
و شقایق مرده است عشق را جای دگر باید جست...
یاس را جای دگر باید کاشت
نگارنده : ghazal در تاريخ : جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386
20:9 - |
|
[عشق]
اولین بار تو کوچه دیدمت...بهت توجهی نکردم ولی تو کردی....
دومین بار تو خیابون دیدمت...یه نیم نگاهی بینمون ردوبدل شد.....
با همون نگاه بود که همه چیز شروع شد....ولی کاش نمیشد.....
اولین بار که سلام کردی یه چیزی تو دلم هری ریخت....مث دل یه گنجیشک ساده که وقتی خطرو حس میکنه تند تند میزنه واسه منم زد...ولی واسه من از احساس خطر نبود بلکه از عشق بود......
روز سوم منم جواب سلامتو دادم....
اول فکر میکردم این حس یه احترام ساده است.....
اما نه..بعد دیدم بزرگترو عمیقتر از این حرفاس.....
بعد فهمیدم...این حس اسمش عشقه.....
حالا نوبت من بود که تو کوچه تا کی به انتظارت وایسم....
حالا نوبت من بود که با دیدن یه نگاه تو دلم از حال بره.....
حالا نوبت من بود که شبا به امید دیدن تو تو خواب زود بخوابم......
بازم اون سلاما...نگاها....خنده ها...ردوبدل میشد.....
فکر میکردم تو هم منو دوست داری ...ولی بعد فهمیدم این کارا واست مث یه عادت شده......
مث خوردن.....خوابیدن...و حرف زدن......
گفتم شاید درست بشی....نشدی
گفتم شاید عاشق بشی نشدی....
دلمو خوش میکردم به این فکرا.......
کم کم دیگه ندیدمت....از گوشه و کنار حرفایی میشنیدم.....
به روی خودم نمیاوردم...ولی یه روز دیدمت و همه این حرفارو بهت گفتم...
گفتی همه دروغه باور کردم....
روزها گذشت.....من عاشقتر از روز پیش ...تا اینکه یه روز بهم گفتی(.......................)
حال خودمو نمیفهمیدم....فقط گفتم..از ته دل همینطور که دلمو شیکوندی خدا دلتو بشکونه......
فقط خندیدی و گفتی اینا فقط حرفه و بس......
سالها گذشت....دوباره دبدمت...کجا ؟؟گوشه خیابون......
ایا اون حرف...فقط حرف بود؟؟؟؟؟؟؟؟
نگارنده : ghazal در تاريخ : جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386
19:53 - |
|
نگفتنی ها....
و خاصیت عشق این است: کسی نیست بیا زندگی را بدزدیم آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم بیا زود تر چیز ها را ببینیم ببین عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض زمان را به گردی بدل می کنند
نگارنده : ghazal در تاريخ : جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386
19:43 - |
|
فقط خودت...
  
چرا وقتی که آدم تنها می شه غم و غصه ش قدِ یک دنیا می شه میره یک گوشه ی پنهون می شینه اونجا رو مثل ِ یه زندون می بینه
غم ِ تنهای اسیرت می کنه تا بـخای بجُـنبی پیــرت می کنه
وقتی که تنها می شم اشک تو چشم پر می زنه غم میاد یواش یواش خونه ی دل در می زنه یاده اون شب ها می افتم زیر ِ مهتاب ِ بهار توی جنگل لبِ چشمه می نشستیم من و یار
غم ِ تنهای اسیرت می کنه تا بـخای بجُـنبی پیــرت می کنه
میگن این دنیا دیگه مثل ِ قدیما نمیشه دل ِ آدما زشت و دیگه زیبا نمیشه اون بالا باد داره زاغ ِ ابر رو چوب می زنه اشک این ابــرا زیاد ِ ولی دریا نمیشه
غم ِ تنهای اسیرت می کنه تا بـخای بجُـنبی پیــرت می کنه

نگارنده : ghazal در تاريخ : جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386
19:41 - |
|
عشق
عشق يعني حسرت شبهاي گرم
عشق يعني ياد يک روياي نرم 
عشق يعني يک بيابان خاطره
عشق يعني چهار ديوار بدون پنجره 
عشق يعني گفتني با گوش کر
عشق يعنب ديدني با چشم کور 
عشق يعني تا ابد بي سرنوشت
عشق يعني آخر خط بهشت 
عشق يعني گم شدن در لخظهها
عشق يعني آبي بي انتها 
عشق يعني يک سوال بي جواب
عشق يعني راه رفتن توي خواب 

نگارنده : ghazal در تاريخ : جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386
19:33 - |
|
عشق
رسم اين شهر عجيب است بيا برگرديم
فصد اين قوم فريب است بيا برگرديم
انکه يک روز همه دل به نگاهش داديم
خنده اش سردو غريب است بيا برگرديم
عشق بازيچه شهر است ولي در ده ه
دختر عشق نجيب است بيا برگرديم
چه حسابي است در اين شهر که در مبحث جبر
جاي بعلاوه صليب است بيا برگرديم
نگارنده : ghazal در تاريخ : پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386
20:23 - |
|
تقدیم به تنهاترین عشـــــــــــــــــــــقم
ای سر چشمه ی محبت
ای عشق واقعی
چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است
چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود
بگذار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است
چه داشته ای که اینگونه مرا تلسم کرده ای
من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی
تو هوای دلم را با طراوت کردی
زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران پرواز میکنم
پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم
تقدیم به تنها ترین عشقم 

نگارنده : ghazal در تاريخ : پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386
20:15 - |
|
|